|
Corn-poppy
|
||
|
در اين دنيا که نامردي مرام است تو هم نامرد باش که مردانگي حرام است |
||
|
درباره وبلاگ
هر چی که میخونین در هم و بر هم و درباره ی همه چیز میشه اگه متوجه هم نشدین مشکلی نداره چون بعدا خواهید شد.اگه انتقادی هم داشتین مشتاقانه میپذیرم و اگه خواستین تو نوشتن ادامه ی وب لاگ کمک کنین بازم ممنون میشم.!!!
فهرست اصلی دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
|
عشق عشق عشق هنگامه می خواند..
به خاطر من نرو به عشقمون تکیه کن
بغضتو بشکن آروم اگه میخوای گریه کن بخاطر من بمون بخاطرت میمونم خودم ستاره ات میشم تو میشی آسمونم بخاطرمن بیا من که برات میمیرم بیاو فریاد بزن: حرفمو پس میگیرم بخاطر من بگو بگو هرگز نمیری حرفتو پس میگیری .......؟ بخاطر من بخند تادوباره بهار شه عاشق قلعهء نور اسب طلا سوار شه بخاطر تو میخونم یا تو یا هیچ کس دیگه قدر چشاتو میدونم یا تو یا هیچ کس دیگه بخاطر تو میشکنم یا تو یا هیچ کس دیگه من از تو دل نمیکنم میخوام بگم دوست دارم بی تو نفس کم میارم میخوام بگم دیونتم اینو همش دلم میگه بذار بگم: دوست دارم
نوشته شده توسط امین در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت 7:23 موضوع: | لینک ثابت بازم تقدیمش کن... سعر تقدیمی
سلسله موی دوست حلقه دام بلاست...................هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست گر بزنندم به تیغ در نظرش بیدریغ.......................... دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست گر برود جان ما در طلب وصل دوست.......................حیف نباشد که دوست دوستر از جان ماست دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان...................................گونه زردش دلیل ناله زارش گواست مایه پرهیزگار قوت صبرست و عقل................................عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست دلشده پای بند گردن جان در کمند..............................زهره گفتار نه کاین چه سبب وان چراست مالک ملک وجود حاکم رد و قبول...........................هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست تیغ برآر از نیام زهر برافکن به جام.................................کز قبل ما قبول وز طرف ما رضاست گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر.................... حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب...................................عهد فرامش کند مدعی بیوفاست سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست...................گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست
نوشته شده توسط امین در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 15:39 موضوع: | لینک ثابت بی تو بسر نمی شود
بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود داع تو دارد این دلم٬ جای دگر نمی شود دیده عقل مست تو٬ چرخه چرخ پست تو گوش طرب به دست تو٬ بی تو بسر نمی شود خمر و خمار من توئی٬ باغ و بهار من توئی خواب و قرار من توئی٬ بی تو بسر نمی شود جان ز تو نوش می کند٬ دل ز تو جوش می کند عقل خروش می کند٬ بی تو بسر نمی شود بی تو اگر بسر شدی٬ زیر جهان زبر شدی باغ ارم سقر شدی٬ بی تو بسر نمی شود دل بنهد برکنی٬ توبه کنند بشکنی این همه خود تو می کنی٬ بی تو بسر نمی شود گاه سوی وفا روی٬ گاه سوی جفا روی آن منی کجا روی٬ بی تو بسر نمی شود خواب مرا ببسته ای٬ نقش مرا بشسته ای وز همه ام گسسته ای٬ بی تو بسر نمی شود بی تو نه زندگی خوشم٬ بی تو نه مردگی خوشم سر زغم تو چون کشم٬ بی تو بسر نمی شود
نوشته شده توسط امین در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 15:37 موضوع: | لینک ثابت
آهای تو که این همه دوری از من
این روز ها در حال عبوری از من
آهای تو که فکر می کنی سوزوندی
دار و ندارم و با دوری از من
ستاره ها می گن پشیمون شدی
می خوای بگی که غرق نوری از من
نوشته شده توسط امین در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 15:31 موضوع: | لینک ثابت تقدیمی به...... تقديم به اشکهايي که غرورشان شکست وعهدهايي که کسي آنها را نبست تقديم به چشمهايي که در راه ماندند و دل هايي که آنها را راندند
من , يک جزء از هيچ بزرگ دنيايي هستم که بدون هيچ دليلي , و بدون هيچ اراده اي به اينجا تبعيد شده ام درون دست هاي من , سيب سرخ گاز زده ايست که نمي دانم چطور به دست من رسيده است و من همينطور سرگردان به همهمه هاي مبهم اطراف خويش گوش سپرده ام محيط من را , هاله اي سياه و غليظ از دروغ پوشانده است و بر فراز سرم , آسماني به وسعتي که نمي دانم به وسعت ندانسته هايم و به رنگ آبي , که پس زمينه دست نيافتني آن است مثل انتهاي خواسته هاي بي انتهاي من اطرافم را آدم ها گرفته اند که هر کدامشان , مثل من , بدون اينکه بدانند براي چه , بر سنگفرشي از باقيمانده مردگانشان , قدم مي زنند و گاهي هم , براي اينکه چيزي گفته باشند زير لب زمزمه مي کنند : چه هواي خوبي !من جزء لاينفک دروغ ها و آدم هاومردگاني هستم که بر سطح توده اي مدور بر مدار صفر درجه اي به مرکزيت نوري دست نيافتني مي چرخند مي دانم , روزي , به دليلي که هيچ ارتباطي به من نخواهد داشت در حفره اي تاريک , که هيچگاه عابران بي خيال خواهد شد مدفون مي شوم انگار نه انگار که بودني برايم بوده است و انگار نه انگار که رفتني اين موضوع نه به من مربوط مي شود و نه به هيچ کس ديگراين موضوع يک اتفاق ساده است يک اتفاق ساده مسخره براي اينکه تنوعي باشد براي گريز از تکرار قدم زدن هاي بيهوده و به گمانم کسي هم آن بالاهاست که نظاره ميکند مردن تدريجي ام را ... از فراز آسمان لاجوردي دست نيافتني
نوشته شده توسط امین در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 9:6 موضوع: | لینک ثابت مرد عاشق خيابان ها عوض شده بود. نوازنده ي نابينا در پياده رو بهتر از هميشه ساكسيفون ميزد. نئون ها در ويترين مغازه هاديگر كسالت بار نبودندو... مرد فكر كرد راه خانه اش را اشتباه آمده است و گرنه در عرض چند ساعت خيابان نمي توانست اينقدر تغيير كند. نگاهي به تابلوي خيابان انداخت. اما ديد اسم خيابان همان است كه بود به فكر فرو رفت... دنيا و اين همه زيبايي! باورش نمي شد . . . . مرد عاشق شده بود و نمي دانست
نوشته شده توسط امین در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 9:4 موضوع: | لینک ثابت عشق.... عشق آتش است ،اما آتشي سرد . با وجود اين بايد در اين آتش سوخت ،اين آتش فقط براي تطهير کردن مي سوزاند ،ناخالصي است آن چه ميسوزد و طلاست آنچه ميماند نگران رنج عشق هم نباش زيرا خواهان خراب کردن توست تا دوباره آبادت کند .فراموش نکن دانه بايد شکسته شود و گرنه درخت چگونه ميتواند متولد گردد؟؟! رود بايد به انتها برسد و گرنه چگونه ميتواند به دريا ملحق شود ،پس راحت باش و در عشق بمير! و گرنه چگونه ميتواني خويشتن خويش
نوشته شده توسط امین در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 9:0 موضوع: | لینک ثابت سه جمله ی زیبا
بدون باختن برنده نمي شوي. (مثل روسي) انسان فرزند كار و زحمت خويش است. (داروين) اشخاص بزرگ و با همت به كوه مانند، هر چه به ايشان نزديك شوي عظمت و ابهت آنان بر تو معلوم شود و مردم پست و دون همانند سراب مانند كه چون كمي به آنان نزديك شوي به زودي پستي و ناچيزي خود را بر تو آشكار سازند. (گوته)
نوشته شده توسط امین در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 8:59 موضوع: | لینک ثابت باران..
شيشه ي پنجره راباران شست
نوشته شده توسط امین در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 8:58 موضوع: | لینک ثابت
با خستگی اندیشید: او هرگز در واقع وجود نداشته است و حتی زاییده ی خیال من بوده است.من چیزی را دوست داشتم
که خودم خلق کرده بودم.چیزی که حالا مثل ملانی مرده است.من تصویری در ذهنم ساختم و به آن لباس های زیبنده پوشاندم و عاشقش شدم و وقتی اشلی سوار بر اسب چنان جذاب از راه رسید آن تصویر را بر او منطبق ساختم و مجبورش کردم که جامه را بپوشد حتی اگر چه مناسب او نبود ومن نمی دیدم که او واقعا چه کسی است من عاشق آن لباس های زیبنده بودم ونه عاشق اشلی!
نوشته شده توسط امین در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 13:44 موضوع: | لینک ثابت تقدیم به عشقت کن
عاشقم....
نوشته شده توسط امین در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 13:42 موضوع: | لینک ثابت چرا؟؟؟؟ اگر.............. اگر خدا كفيل رزق است غصه چرا؟ اگر رزق تقسيم شده است حرص چرا؟ اگر دنيا فريبنده است اعتماد به آن چرا؟ اگر بهشت حق است تظاهر به ايمان چرا؟ اگر قبر حق است ساختمانهای مجلل چرا؟ اگر جهنم حق است اين همه ناحق چرا؟ اگر حساب حق است جمع مال چرا؟ اگر قيامتی هست خيانت چرا؟؟؟
نوشته شده توسط امین در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 0:2 موضوع: | لینک ثابت تنهایی
نوشته شده توسط امین در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 23:48 موضوع: | لینک ثابت خاطره ی دل انگیز
باد ملایمی میوزید، همه جا ساکت و آروم بود. هیچ صدایی جز صدای خش خش کفش رو خاکها شنیده نمیشد . نگاهی به رو به روم انداختم، طبق عادت همیشگی به محض ورود به همه سلام کردم: السلام علیک یا اهل القبور..... باد سرکش شده بود. وحشیانه خاکهای گورستان رو بلند میکرد و به سرو صورتم میریخت و اینجوری مقدم تازه وارد رو خوش آمد میگفت. چیز دیگه ای نمونده بود تا خونه ی بابام. یه مدت طولانی بود که بهش سر نزده بودم. قبل از اینکه بشینم کنار قبرش یه دبه که تو ماشین داشتم رو پر از آب کردم. نشستم کنار قبرش. آب رو ریختم و سلام کردم: به به سلام آقا ناصر گل، دیدم یه چند وقتیه به ما سر نمیزنی گفتم خودم بیام یه سر دیدنت... حیف که خودت گفتی بیارمت اینجا تو خاک وطنت باشی وگرنه اگه تهرون بودی هر روز میومدم دیدنت. چرا نذاشتی تهرون باشی تا هروقت دلمون تنگ شد بیاییم ببینیمت؟؟ چرا لحظه ی آخر بهم گفتی: نیما بابا من اگه مُردم ببرم شهر خودم خاکم کن..... وضع کارو زندگی منو که میدونی، وگرنه زود به زود بهت سر میزدم ولی خودت که از همه چیز خبر داری که.... میدونم از دستم ناراحت نیستی. حالا خداییش از این لحاظ خیالم راحته. آخه خودت بهم گفتی... یه مدت از حرف زدن با بابام گذشته بود که نگاهم افتاد به درخت توتی که خودم براش کاشته بودم، تقریباً خشک شده بود. آفتاب داغ اونجا و احتمالاً بی آبی تمام برگهاشو سوزونده بود. یه 1 ساعتی گذشته بود که از دور چشمم افتاد به چند تا دختر بچه ی کوچولو که بهم نزدیک میشدن. کم کم تا نزدیکیای قبر اومدن. همینجوری بهم نگاه میکردن و حرفی نمیزدن. نگاهی بهشون کردم و گفتم: سلام کوچولوها! جوابی ندادن. یکیشون یه چیزی گفت که متوجه نشدم. پرسیدم: شماها اهل کجایید؟ ۳ تا بودن با یه پسر بچه ی کوچکتر از خودشون که شاید ۳،۲ سالش بود. هیچ کدوم کفش نداشتن و با پاهای برهنه روی سنگ و خاکهای داغ راه میرفتن.. میدویدن و واسه خودشون دنیایی داشتن.... لباسهای بلند تا مچ پاهاشون به تن داشتن که نشون میداد مال این شهر نیستن و هرکدومشون لباسشون یه رنگ بود. پرسیدم: کی اومدید ایران؟ همون دخترک(که لباس سبزی به تن داشت) جواب داد: ۳ سالی هست بابام آوردتمون ایران. زبونش رو به سختی متوجه میشدم با لهجه ی افغانی غلیظی حرف میزد. ازش پرسیدم: کوچولو اسمت چیه؟ اسمشو گفت ولی من نفهمیدم! گفت: اونم خواهرمه، اونم داداشمه، اون یکی دوستمونه..... باز اسم اونا رو هم نفهمیدم! اسماشون خاص بود و به زبون خودشون شاید خیلی معنی داشت ولی از نظر من یه کلمه ی نامفهوم بود! پرسید آقا! اسم تو چیه؟ گفتم: نیما.. اسمم نیماست. دخترک گفت: نیما؟ گفتم: آره. یه لحظه خیلی خجالت کشیدم که من با این سن و سال نتونستم اسم اونا رو یاد بگیرم بعد از یه مدت کوتاه دیدم اون 3 تای دیگه رفتن روی قبر یه بنده خدایی که به اجبار روزگار دستش از دنیا کوتاه شده بود وگرنه میدونست با مزاحمین و اخلال گران آسایشش چی کار کنه! وایساده بودن و گرگم به هوا بازی میکردن! اسماشونو که بلد نبودم ناچار با رنگ لباساشون صداشون کردم: آهای صورتی!... بیا پایین از قبر مردم گناه داره! دخترک نفهمید اول، دوباره صداشون کردم: صورتی! آبی و قرمز! بیایید از قبر مردم پایین... . با شما هستما!! دخترکی که کنار من بود با تعجب چند دقیقه ای باهاشون حرف زد بعد یک دفعه همه اشون اومدن سراغ من!!! به زبون افغانی یه چیزی هی میگفتن که من متوجه نمیشدم. گفتم فارسی حرف بزنید بفهمم! باز حالیشون نمیشد یک صدا یه چیزی رو میگفتن. دیدم من که نمیفهمم اینام که حالیشون نمیشه پس بهتره همدیگرو ول کنیم به امان خدا! یه ۱۰ دقیقه محلشون نذاشتم داد زدن جیغ کشیدن و.... یهو شاکی شدم و گفتم: شماها خواب ندارید اموات خوابن ها! پاشید برید ببینم! دختره که ظاهراً باهوشتر از این حرفا بود لبخند شیطنت باری زد و گفت: تو خودت بزرگی.. پول داری. میتونستم یه معامله ای باهاشون بکنم. گفتم: نفری یه دبه بگردید تو قبرستون پیدا کنید پر از آب کنید بیارید بدید به من منم بهتون پول میدم. قبول کردن و رفتن. غیر از من و اون بچه ها هیچ کسی دیگه تو قبرستون نبود. بعد از چند دقیقه ای بچه ها با دبه های پر از آب برگشتن.۴ تا دبه رو ازشون گرفتم ۳ تاشو ریختم پای درخت توت و یکی دیگه اشم روی قبر بابام بعد یه ۲۰۰۰تومانی بهشون دادم. نرخ روز دستم نبود نمیدونستم مردم دیگه به اینا چه قدر میدن! ولی چون کاری که بهشون گفتم رو انجام داده بودن بهشون ۲۰۰۰ تومان دادم. دخترک نگاهی به پول کرد و گفت: این چه قده؟ گفتم ۲۰۰۰ تومان. نفهمید ارزشش رو.. پول رو به طرفم دراز کرد و گفت: نه از اینا نمیخوام از اون صورتیها یا نارنجیها بده. یه خورده فکر کردم تا فهمیدم منظورش ۵۰۰ تومانی و ۲۰۰ تومانیه! پس من خیلی بالاتر از نرخ روز بهشون پول داده بودم! خواستم پس بگیرم ولی دلم نیومد بهش گفتم: این پول ۴ تا از اون نارنجیهاست یا ۱۰ تا از اون صورتیها! یه خورده نگاهم کرد بعد انگار حرفمو باور کرد. خیلی خوشحال شدن. نگاهی به درخت توت خشک شده ی بابام کردم و نگاهی به گورستان وسیع. یکهو فکری به ذهنم رسید! تصمیم گرفتم یه معامله ی دیگه ای باهاشون بکنم به همین خاطر گفتم بیان دور قبر تا بهشون بگم: ببینید بچه ها من اهل اینجا نیستم. سالی یکی دو بار میام سر به بابام میزنم و میرم. این درخت توت رو می بخشم به شما... همه ی توتاش مال شما به شرطی که بهم یه قولی بدید! همون دخترک که لباس سبز به تن داشت گفت: این توتا رو به ما نمیدن، گاهی وقتا یه آدمایی میان اینجا سر این قبر .مارو که میبینن دعوامون میکنن. توتاشو خودشون میخوان. فهمیدم منظورش کیان! ولی به کسی ربطی نداشت که بخوان تصمیم گیری کنن. به همین خاطر گفتم: این درخت مال من و بابامه . کسی حق نداره شما رو دعوا کنه بعد از جیبم یه برگه ای در آوردم روش یه چیزی نوشتم و دادم بهشون و گفتم: اگه شما اومدید سر این قبر و کسی چیزی بهتون گفت فقط این برگه رو نشونشون بدید باهاتون کاری ندارن دیگه. دخترک برگه رو گرفت نگاه کرد ولی سر در نیاورد تا کرد و توی جیب لباسش گذاشت و گفت: تو چرا زیاد نمیای اینجا؟ من همیشه میام اینجا ولی تو رو هیچ وقت ندیده بودم. گفتم: من نمیتونم زیاد بیام اینجا. هم باید برم اداره، هم نسبتاً راهمونم دوره. روزای تعطیلی هم که دارم باید برم پیش خانومم دیگه وقت نمیکنم زیاد اینجا بیام. گاهی میام اینجا که بابامو و احیاناً فامیلای پدریم و ببینم و برم البته بیشتر بیشترش واسه دیدن بابام میام. و بعدشم میرم تهران خونه ی خودمون. دخترک پرسید: بچه هم داری؟ گفتم: نه بچه ندارم هنوز، ولی بچه امون که دنیا اومد میارمش اینجا با شماها بازی کنه. دخترک خندید و گفت: دیگه اون موقع ما بزرگ شدیم نمیتونیم باهاش بازی کنیم که! منم گفتم: پس منم نمیارمش اینجا میبرمش یه جای دیگه با بچه های یه جای دیگه بازی کنه! یکی دیگه اشون گفت: نه بیارش اینجا ما ببینیمش گفتم: نه دیگه! شما که گفتید بزرگید دیگه! پس من واسه چی بچه امو بیارم؟؟ همون دخترک گفت: نه بیارش ما ببینیمش حالا با (اشاره به پسر بچه ی ۳،۲ ساله) این که میتونن بازی کنن با هم. خواستم دوباره اذیتشون کنم گفتم: فامیلای بابام هستن.. میدونم آب میدن ولی هفته ای یه بار به درد نمیخوره. میخوام یه کسی باشه که هرروز بهش آب بده، شما همین کاری که من بهتون گفتم رو انجام بدید بعد دیگه هیچ کسی حق نداره دعواتون کنه. خیالتون راحت. بچه ها خوشحال شدن و میخواستن برن که گفتم: وایسید ببینید بچه ها من شاید دیر به دیر بیام اینجا، شما هرروز میایید اینجا دیگه درسته؟؟ همشون با هم گفتن: آره ما میاییم همیشه. پرسیدم: هرروز میایید کاسبی اینجا؟ دخترک گفت: پنج شنبه ها مردم خیلی زیاد میان اینجا ما هم از صبح میاییم تا دم غروب ولی روزای دیگه مثل الان خیلی کم میان . حالا گوش بدید این چیزی که من به شما میگم به نفعتونه: اگه شما هرروز که میایید اینجا به این درخت توت آب بدید هم توتهاش رسیده میشه مال خودتون. هم درخت خشک نمیشه... بعدشم اگه بهم قول بدید هر روز که میایید اینجا رو این قبر آب بریزید من در عوضش بهتون پول میدم.. الان نصفه شو میدم نصفشم میذارم واسه وقتی که دوباره دیدمتون. اگه دفعه ی بعدی که اومدم کارایی که گفته بودم رو کرده بودید اون وقت بقیه ی طلبتون رو هم بهتون میدم بعد به هرکدومشون ۲ هزارتومان دادم و گفتم: قول میدید؟؟ خوشحالی رو تو نگاهاشون میدیدم... گفتن: باشه قول میدیم. بعد بزرگترینشون که همون دخترک لباس سبز بود پولای همه رو ازشون گرفت و گذاشت توی یه پاکت و گذاشت تو جیبش. به قولشون شک نداشتم. پاکتر و معصومتر از اونی بودن که بخوان نامردی کنن. اینو از همون موقعی که ازشون خواستم دبه های آب رو برام بیارن فهمیدم... رو حرفشون حساب کردم. دیگه وقت رفتن بود... ۲ ساعتی بود اونجا بودم... از ظهر یه مدتی گذشته بود نمیخواستم کسی بفهمه من اومدم. به همین خاطر از رفتن به خونه ی پدر بزرگ و مادر بزرگمم منصرف شدم چون میدونستم به محض اینکه پامو بذارم اونجا حداقلش یه شبانه روز نگه ام میدارن! احتمالاً هم زنگ میزنن به همه ی فک و فامیلا که پسر پسرشون بعد از مدتها اومده بیان ببیننش!! ولی من وقت و حوصله ی دید و بازدید و این چیزا رو نداشتم باید زود برمیگشتم چون به تانی هم گفته بودم که مستقیم از اینجا میام همدان. اونم منتظرم بود. تصمیم گرفته بودم امروز اول یه سر بیام سراغ بابام و بعد برم امّا لحظه ی آخر دلم نیومد اول از بچه ها خداحافظی کردم: صورتی و آبی و سبز و قرمز! من میخوام برم دیگه.. یادتون نره چه قولی دادید ها! >> خداحافظ سفید!! با اینکه خنده ام گرفته بود ولی با خودم گفتم: تا من باشم که یاد بگیرم اسماشونو! به طرف در قبرستون راه افتادم تا اومدم پامو از قبرستون بذارم بیرون، همون دخترک لباس سبز صدام کرد: آقا آقا! چیه عموجون؟؟ بیا بگیر این پولا رو ..ما که گدا نیستیم!! دستی رو سرش کشیدم و گفتم: نه عموجون! من که الکی بهتون پول ندادم. شما قرار شد برای من یه کاری بکنید در عوض مزد زحمتتون رو بگیرید. دیدی بابات میره سرکار بعد کار میکنه پول میگیره؟ این که گدایی حساب نمیشه! شما ها هم قول دادید کارایی که بهتون گفتم رو بکنید... من که همینجوری بهتون پول ندادم. همون اولشم که بهتون اون پولو دادم گفتم برام آب بیارید.... پس کارایی که بهتون گفتم رو یادتون نره انجام بدید. این پول هم مزد زحمت خودتونه سر راه یه سر هم به خونه ی پدر بزرگ و مادر بزرگ پدریم زدم .. طی ۱ ساعت کارم این بود که قانعشون کنم که عجله دارم باید برم و چه قدر کارام مونده و .... ۱ ساعت که طول کشید قانع شدنشون! ۱ ساعت دیگه هم به صحبت و احوالپرسی گذشت ۲ ساعتی پیششون بودم و بعد با عجله قبل از اینکه کسی دیگه بیاد به سمت همدان حرکت کردم ...
نوشته شده توسط امین در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 23:36 موضوع: | لینک ثابت رباعی
اینارو دیشب موقع خواب گفتم. نمی خواستم بذارم ولی گذاشتم. تنها و غریب و مملو از تشویشم جز غصه و غم کسی نیاید پیشم ازغربت خویش خنده ام می گیرد- وقتی به صدای گاو می اندیشم ! *********************************** تا معده ام از نعمت دنیا خالیست داعیّه عاشق شدنم پوشالیست خوبست دلت سنگ نباشد زیرا در چشم گرسنه سنگ هم "باقالی"ست پیشاپیش سال نو رو به همه تبریک می گم. لطفا به من هم دعا کنید. انگار بدبختی ها نمی خوان دست از سر من بردارند. اما باز هم میگم خدایا شکرت
نوشته شده توسط امین در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 ساعت 23:53 موضوع: | لینک ثابت |
|
|
T E M P L A T E D E S I G N E D B Y H A M E D A L I V E R D I |
||
FreeCod Fall Hafez